مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

386

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گواهان حاضر آورده ، دختر ملك عبد القادر را باردشير ، پسر ملك اعظم تزويج كردند . دوستان ، فرحناك و دشمنان ، اندوهگين شدند . تا روزى چند بخرد و بزرگ وليمه هميدادند . پس از آن ملك اعظم از پسر خود پرسيد كه : ديگر ترا حاجتى هست يا نه ؟ ملك‌زاده گفت : آرى اى ملك ، هميخواهم از وزير كه با ما بدى كرد و خادمانى كه بما افترا گفتند ، انتقام بكشى . درحال ، ملك اعظم ، رسول بسوى ملك عبد القادر فرستاده ، وزير و خادمان را بخواست . ملك ، ايشان را با رسول بفرستاد . ملك اعظم فرمود كه ايشان را در دروازهء شهر بر دار كنند . چون روزى چند بگذشت ، ملك عبد القادر را بروانه كردن دختر خبر دادند . ملك ، ساز و برگ سفر كرده ، دختر خود را بتخت زرين مرصع بنشاند و تمامت كنيزكان و خادمان او را بفرستاد و خود با تمامت اهل مملكت از بهر وداع سوار شدند . فرسنگى چند برفتند . آنگاه ملك اعظم ، او را ببازگشتن سوگند داد . ملك عبد القادر ، ايشان را وداع كرده ، بمملكت خود بازگشت . و ايشان منزل به منزل روان بودند تا به شهر خويشتن برسيدند . دوباره عيش برپا نموده و همواره در عيش و نوش بسر ميبردند تا اينكه هادم اللذات بر ايشان بتاخت . حكايت بدر باسم و جوهره و از جمله حكايت‌ها اينست كه : در زمان گذشته در سرزمين عجم ، پادشاهى شهرمان نام بود كه تختگاه در خراسان داشت . و آن پادشاه ، صد تن زنان و كنيزكان داشت و از هيچ‌كدام بپسرى و دخترى بهره‌مند نگشته بود . روزى از روزها بخاطر آورد كه او را از فرزند ، بهره نيست . بدين سبب اندوهگين شد و با ملامت و حزن نشسته بود كه يكى از مملوكان او درآمد و گفت : ايها الملك ، بازرگانى بر در ايستاده و كنيزكى همراه دارد كه ديدهء كسى بهتر از آن كنيزكى